بساط شیطان

http://www.privateimage.com/images/ec62hqg9tuydfbqhq5n.jpg

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

/ 9 نظر / 3 بازدید
mora

سلام لطفا وبلاگ من با عنوان «عضویت رایگان، حقوق ماهیانه، تجارت» لینک کن و خودت هم عضو شو ضرر نمی کنی من نتیجه گرفتم ، به من هم خبر بده تا شما رو در وبلاگ خودم لینک کنم مرسی قربون شما

عرشی قزوینی

سلام آقا فوق العاده بود مثل قبل ... ممنون یا علی [گل]

عطي

ديليـــــــــــــــــــــنگ من اومدم [نیشخند] اينجانب آپم با يه علامت سؤال گنــــــــــــــده بالاي سرم [ناراحت] خواهش مي كنم كمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــك

عطي

سلام عالي بود عالــــــــــــــــي

نسترن

از خدا یک کمی وقت خواست وای ای داد بیداد دیدی آخر خدا مهلتش داد * آمد و توی قلبت قدم زد هر کجا پا گذاشت تکه ای از جهنم رقم زد * او قسم خورد و گفت آبروی تو را می برد توی بازار دنیا مفت قلب تو را می خرد * آمد دور روح تو پیچید بعد با قیچی تیز نامریی اش پیش از آنکه بفهمی بالهای تو را چید * آمد و با خودش کیسه ای سنگ داشت توی یک چشم بر هم زدن جای قلبت قلوه سنگی گذاشت قلوه سنگی به اسم غرور بعد از آن ریخت پرهای نور وشدی کم کم از آسمان دور دور * برد شیطان دلت را کجا، کو؟ قلب تو آن کلید خدا ، کو؟ * ای عزیز خداوند پیش از آنکه درآسمان را ببندند پیش از آنکه بمانی توی این راههای به این دور و دیری کاش برخیزی و با دلیری قلب خود را از او پس بگیری. [گل] سلام دوست عزیز تنها می تونم بگم بی نظیر بود... شادباشی یاحق[گل]

عطی

سلام آقا محمود احوالات؟؟؟ من آپم بدو بیا [ماچ]

هادی

سلام میلاد با سعادت امام رضا(ع) مبارک ... موفق باشی ... زندگی در گذر است و خاطره ها ماندنی