بهار دلها

میخوانمت از پشت درب های بسته در انتهایی ترین فصل آفرینش

تا کی در سکوت می مانی ای رویای رحمانی تر از باران ؟

من در میهمانی سبز واژه ها تو را شنیدم و زیر باران صدایت کردم

و تو در نگاهی ژرف با لهجه شیرین یاسمن ها جوابم دادی

ای نوبهار من ... بر پیکره یخ زده دشت بتاب و روح مرده اش را عطر آگین کن

شکوفه هایت بوی سرسبزی باغ میدهند و بلبلانت آوای سرمستی سر داده اند

باران را صدا کن تا بر طراوتت شکوهی دیگر بیفزاید

ای زیباترین فصل خدا

سرودن آغاز کن و مرا تا انبوه ابرهای بهاری به همراه مرغان مهاجر پرواز بده

غنچه های نو شکفته ات رنگ زندگی دارند و چشمه های جوشانت بوی خوش تازگی میدهند

ولی ...
ولی هنوز شاپرک ها بغض خسته شان را میخورند و یاس ها، پای کبودی چشمشان را پنهان میکنند

و هنوز فصل زمین کامل نشده و هنوز منتظر است و انتظار فصل دیگری است .

مرا تا ظهور بهاری اش همراه باش و برای لحظه لحظه بودنش دعا کن... که بدون او بهاری نشاید !

/ 0 نظر / 14 بازدید