صحبت های حقیقت و دروغ


روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او راپوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

/ 78 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی ابرهیم لو

سلام ممنونم که به کلبه درویشی ما هم اومدین . دوست من می خوام ادامه داستانی رو که نوشتی من برات بگم. وقتی که دروغ لباس حقیقتو پوشید و رفت و حقیقت لخت و مبهوت اونجا کنار ساحل موند یکی از اونجا رد می شد به نام واقعیت . اومد پیش حقیقت. و حقیقت ماجرا رو بهش .واقعیت به حقیقت گفت عیبی نداره من بهت پناه می دم و همراه تو با دروغ می جنگم .واقعیت حققتو برد به خونش و اونجا زندانیش کرد و به جای اون با دروغ جنگید .واقعیت دروغی نگفته بود به حقیقت پناه داده بود و با دروغ می جنگید .فقط حقیقت بود که اینبار اسیر واقعیت شده بود. وبلاگ زیبایی دارین بازم ممنون از حضورتون .

باران

زیبا بود و عریان. ممنون که سر زدی [گل]

الناز

بعد از ۹ماه آپ کردم تشریف بیارین با شعری از مشیری منتظرتون هستم ممنون که سر زدید...

عرشی قزوینی

سلام عید سعید فطر بر شما مبارک امیدوارم جز دسته اولی باشید ! سر بزنید لطفا [گل][گل][گل]

عرشی قزوینی

سلام من ایرانی ها رو به 3 دسته کلی تقسیم کردم ممنون میشم همفکری کنید [گل]

ذهن قرمز

این داستان خیلی شبیه اون داستان همراهی عشق و حماقته .شنیدی که داستانشو.