مداد رنگی ها


همه مداد رنگی ها مشغول کار بودند .... به جز مداد سفید هیچ کسی با او کار نمی کرد ... همه به او می گفتند : " تو به هیچ دردی نمی خوری " .... یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ..... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید .... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد .... صبح تو جعبه مداد رنگی ها جای او با هیچ رنگی پر نشد ....

/ 10 نظر / 4 بازدید
بیگی نیا

سلام.از خواندنش لذت بردم.بازم به من سر بزن[پلک] موفق باشی

ماندانا

با تبادل لینک موافق هستید؟اگر خواستید منو با اسم پیشی ایرونی لینک کنید و به من اطلاع بدید که با چه اسمی لینکتون کنم.[گل]

باد مهربون

سلام خیلی وب قشنگی دارید برای همین با اجازتون لینکتون میکنم [گل]

یلدا

سلام خوبین؟ نمیدونم بخوام بگم ممنون از حضورت تکراریه پس چی بگم! به هر حال خوش اومدین همین.... دیشب متن های وبلاگتونو خوندم امام نشدم نظری بدم ... خوش باشین و بتونین آزدانه زندگی کنید. آروز برای همه تو این شب ها یادتون نره... یا حق یلدا

mina kiani

هر کس جایگاه خودشو داره..........ولی گاهی قدر ما وقتی هستیم به خوبی شناخته شده نیست[پلک][گل]

خورشید

مرسی که اومدی...جالبه...[گل] همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست ... خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا همیشه، عاشقند!!

سلام ، خيلي زيبا بود اين جمله ات نشان داد كه هر گل يه بو دارد و زود دير ميشه .