چه گریزیت ز من؟

چه شتابیت به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

  مرمرین پلهء آن غرفه عاج

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کورست

  نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطهء نورانی

چشم گرگان بیابانست

 می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی

او درینجاست نهان

می درخشد در می

گر به هم آویزیم

ما دو سرگشته تنها، چون موج

به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادوئی موج

 



تاريخ : ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.