ستادی با مریدش در صحرای عربستان اسب سواری می‌کنند. استاد از هر لحظه‌ی سواریشان برای آموختن ایمان به مریدش استفاده می‌کند: "به خدا اعتماد داشته باش، خدا هرگز فرزندانش را رها نمی‌کند." شب‌هنگام در چادر، استاد از مریدش می‌خواهد اسب‌ها را به صخره‌ای در نزدیکشان ببندد. مرید به سوی صخره می‌رود، اما سخنان استاد را به یاد می‌آورد و فکر می‌کند: "حتماً دارد امتحانم می‌کند. باید اسب‌ها را به خدا بسپارم!" و اسب‌ها را نمی‌بندد. صبح روز بعد مرید متوجه می‌شود که اسب‌ها ناپدید شده‌اند. خشمگین به سراغ استادش می‌رود و فریاد می‌زند: "تو درباره‌ی خدا هیچ نمی‌دانی! من اسب‌ها را به امان او رها کردم، و حالا رفته‌اند." استاد پاسخ داد: "خدا می‌خواست مراقب اسب‌ها باشد، اما برای آن، به دست‌های تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد."



تاريخ : ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.