دیگه کمتر حواسم به  کارهام واطرافم بود از وقتی که وارد زندگیم شد بیشتر وقتم رو با اون بودم طوری که وقتی در کنارم نبود فکر می کردم چیزی رو گم کردم حالا چندروزی هست که دیگه در کنارم نیست ، دیگه کمتر بهش فکر می کنم دستشم روسمت پنجره اتوبوس بردم ونگاهی به  بیرون  انداختم باخودم می گم اگه الان در اون همرام بود دیگه فرصتی برای نگاه به طبیعت زیبایی  که سالها از کنارش بی تفاوت می گذشتم رو نداشتم احساس راحتی راحتی وسبکی می کردم حس اینکه کسی نونه کجایی یا کجا می ری خیلی برام جالب بود توفکر این بودم که دنیا بدون اون وهرچیزی که باعث کمتر با خودت تنها باشی  چقدر زیبا تره  که صدای زنگ موبایل مردی که کنارم نشسته بود رشته افکارم رو پاره کرد باصدای زنگ دوباره  یادش زنده شد ناخوداگاه وبدون اینکه خودم بخوام  دستم رو داخل کیف کردم آوردمش بیرون چند دقیقه ای تودستم نگه داشتم بعد روشنش کردم به محض روشن شدن چندین پیغام وکلی اس ام اس قطار شدن آخه چند روز ی می شد که از  دست رس خارجش کرده بودم



تاريخ : ۱٦ آذر ۱۳٩٠ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.