شب سردی بوداگه سردی اون شب هم از یادم بره اتفاقی که افتاد یادم نمی ره. انگار همین دیروز بود، من ، برادرم و خواهرم هر سه بعدازظهری بودیم و تنها سرگرمی مون تلویزیون ترازیستوری سیاه وسفید بود که باید صبح ها یکی زودتر بلند می شد و اون رو روشن می کرد تا برای برنامه کودک گرم شه. محل کار پدر نزدیک منزل بود کارگاه کوچکی که بیشتر وقت ما در آنجا می گذشت من و برادرم برای کمک به پدر به محل کارش می رفتیم تقریبأ بیشتر دوران کودکی مون در کارگاه و در کنار پدر سپری می شد ما ذهنیت درستی از کار پدر نداشتیم تنها چیزی که یادمان می آمد  زیرزمینی بودبا  بوی نفت و حرارت بالا و دستگاه هائی که همیشه لغزنده بود،  بعدها فهمیدم که آن بوی بد پارافین داغ شده بوده که برای شمع سازی استفاده می شه در کارگاه  همیشه چند نفری بودند که نخ های آغشته را در دستگاههای قالب بندی شده قرار می دادند و ما هم چند باری این کار را انجام دادیم ، بماند که بعضی نخ ها را یا آغشته نمی کردیم  ویا نصفه نیمه قرار می دادیم که بعد از ریختن پارافین،  و سرد شدن دیگر کار از کار می گذشت،  ماجرای اون شب سرد برمی گردد به سالها پیش زمانی که ما کودک بودیم ،: من وبرادرم هم بعدازظهری بودیم و همکلاسی و هر دو به کلاس سوم رفته بودیم ما کتاب و دفترمان را داخل کیسه می گذاشتیم و سال قبل  هم همین کیسه ها رو به عنوان کیف ، به مدرسه بردیم ، پدر به ما قول داده بود که برایمان کیف بگیرد اون روز بچه های مدرسه من و برادرم رو مسخره کرده بودند و خیلی به من برخورده بود. پدرم واقعأ خانواده دوست بود وتمام تلاشش رو می کرد که ما حسرت چیزی رو نداشته باشیم اون شب نمی دونم چم شده بود تا پدر از راه رسید هنوز لباس هاش رو درنیاورده بود که من جلوش سبز شدم و با ناراحتی اتفاق های اون روز رو با آب وتاب براش تعریف کردم و گفتم که بچه ها من رو بخاطر کیف نداشتن مسخره کردن پدر چیزی نگفت فقط دستی روی سرم کشید و درب ورودی رو که نیمه باز مونده بود  بازکرد و رفت بیرون ، مادرم که خیلی آشفته بود نگاهی به من کرد  و گفت: لال می شدی اگر بعدأ می گفتی؟ ولی دیگه دیر شده بود. پدر بدون اینکه چیزی بگه  رفته بود  بی صبر بودم وهر چند وقت یکبار به ساعت دیواری نگاه می کردم  اون شب اولین شبی بود که تا دیر وقت بیدار بودم ، چند باری بدون اینکه مادرم که از من بی تاب تر بود  بفهمه  جلوی در رفتم و به انتهای کوچه نگاه کردم ولی خبری نبود پشیمان بودم که چرا این حرف رو زدم بخودم گفتم: کاش لال می شدم و چیزی نمی گفتم خیلی دلشوره داشتم نگاه سنگین مادر هم عذاب آور بود، تا ساعت 11 شب بیدار بودم خیلی خسته بودم  نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم یک کیف قشنگ بالای سرمن وبرادرم  بود و کتاب هایمان داخلش بود، با خوشحالی از جام بلند شدم آنقدر ذوق و شوق داشتم که اتفاقات دیشبش یادم رفت. در راه مدرسه یک مغازه امانت فروشی بود از کنار مغازه که رد شدم چشمم به کتی افتاد کمی مکث کردم خوب که دقت کردم دیدم خیلی شبیه کت پدر است ولی چون دیرم شده بود توجه نکردم و به راهم ادامه دادم، موقع برگشتن دوباره جلوی همان مغازه ایستادم دقیق تر که نگاه کردم فهمیدم آره ،  اون کت پدر بود اما برای چی توی آن مغازه بود؟ بعدها از زبان مادرم  فهمیدم که پدر همان شب کتش رو فروخته تا برای ما کیف بخره،برادرم نه ولی من هم ماجرا رو می دونستم و  به روی پدر نمی آوردم از اون ماجرا به بعد سعی کردم دیگه پدر رو ناراحت نکنم و به جای غرغر کردن بهونه  فقط نگاهش می کردم. چند ماهی از ماجرا گذشت ، آخرکاری پدر بیمارشده بود ودکتر ها گفته بودند که  بخاطر محیط کاری نامناسب  کبدش فاسد شده وباید از اون محیط دوری کنه وبستری شه از اون به بعد  کم کم گرمی خانواده رو به سردی رفت  پدر  برای مدتی در منزل  بودو  به اصرار دکتر ها وپافشاری مادرم در بیمارستان  فیروزابادی منتقل و  بستری  شد ما تقریبا هفته ای دوسه مرتبه پدر را ملاقات می کردیم درست بعداز تعطیلی مدرسه ،  من در عالم بچگی احساس می کردم پدراز چیزی رنج می برداما در آن سن وسال معنی حرکات وحرفهایش رو نمی فهمیدیم ،  یک روز که من  و برادرم مثل همیشه در کلاس بودیم  به اصرار معلم و مدیر مدرسه که گفته می شد که جلسه دارند  زودتر به خانه فرستاده شدیم، خیلی غیر غادی بود در راه مدرسه باخودم می گفتم اگه جلسه ای هست  چرا من وبرادرم فقط باید برویم ، به خانه رسیدیم خانه مثل همیشه نبود همه آمده بودند (خاله، دایی، عمه، همسایه ها و ...)  هرکسی که  ما رو میدید  بدون اینکه چیزی بگه  دستی روی سرمون می کشید در این فکر بودم که علت مهربانی وشلوغی خانه که تا کنون این گونه ندیده بودم چیست ، که ناگهان صدای شیون مادر خانه را پر کرد  وبعد شیون ها ی دیگران وصدای قرآن ، دیگه خیلی دیر شده بود پدر از میان ما  رفته بود   از اون روز به بعد همیشه خودم سرزنش می کردم و شرمنده پدر بودم، حالا  خودم بزرگ شدم  و به گذشته ها و به کودکی ام  فکر می کنم ،باخودم می گویم  کاش می شد برای یک لحظه هم که شده به آن دوران کودکی برگردم و دوباره به قامت بلند پدر بنگرم و به جای سوال و گلایه فقط نگاهش کنم!  ای کاش از لحظه هایی که در کنار پدر بودن  بیشتر استفاده می کردم و می فهمیدم که گرمی آن روزها بخاطر حضور پدر در کنارمان بود ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی با یک لبخند گرمش همه چیز را به فراموشی می سپردم ، احساس می کنم سرم گیج می روه انگار که توی ماشین نشسته باشم و ماشین توی جاده تند رفته باشه و درخت های توی جاده به عقب فرار کرده باشند و من نفهمیده باشم چطور یکهو  آن همه درخت از جلوی چشمم رفته و پشت سرمانده  به عقب نگاهه میکنم اما حیف که روزهای رفته برنمی گرده چه برسه به عمر که پدر لحظه هاست.



تاريخ : ۱٥ آذر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.