شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد... که چرا شیشه شکست؟ مادرم می گوید... شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی، مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم، مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم: آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر بود؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نپرسید چرا ؟



تاريخ : ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.