تقدیم به خواهر عزیزم فاطمه که در کمال ناباوری در صبح سرد 25آذر92 در سن 33ساللگی دیده از جهان فروبست .

وقتی که مردن مایه آرامش من بود
تنها کسی که عاشق من بود، یک زن بود
یک زن که مرگ و زندگی را خوب می فهمید
یک زن که مثل من همیشه فکر رفتن بود
تنها کسی که مثل من با بغض می خندید
در چشم های ساکتش تصویر شیون بود
روزی هزاران بار می مرد و کفن می شد
خود را به مردن می زد و فکر پریدن بود
خود را به مردن می زد، اما مرد بازرگان
در راه ابریشم پیِ طوطی خریدن بود
خود را به مردن می زدو از فکر مردن مُرد
از فکر این که نسخه اصلِ نبودن بود
یک زن که مثل من… منی که مثل زن بودم
مثل منی که استخوان هایش از آهن بود
هی میله میله، میله میله می بُرد خود را
این آخرین تصویر از کابوسِ ماندن بود…
مثل زنی که عاشق من بود می میرم
آن زن که زندانی ترین پیراهن من بود



تاريخ : ۱٥ دی ۱۳٩٢ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.