در سوگ آیت الله بهجت



تاريخ : ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
 
 
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد
.
 
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو
!"
پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و  با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"
!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد
.

...
و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!



تاريخ : ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!



تاريخ : ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٢:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و
سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید



تاريخ : ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()



تاريخ : ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

چه گریزیت ز من؟

چه شتابیت به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

  مرمرین پلهء آن غرفه عاج

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کورست

  نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطهء نورانی

چشم گرگان بیابانست

 می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی

او درینجاست نهان

می درخشد در می

گر به هم آویزیم

ما دو سرگشته تنها، چون موج

به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادوئی موج

 



تاريخ : ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

نمی نویسم , چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی!
حرف نمی زنم , چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی!
نگاهت نمی کنم , چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی!
صدایت نمی زنم , زیرا اشک های من برای تو بی فایده است!
فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت
میگویی من
دیوانه ام...

 



تاريخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

 

میلاد پیام آور کربلا ودخت امیرالمومنین علی(علیه السلام) اسوه صبر و دلدادگی خانم حضرت زینب ( سلام الله ) بر تمامی شعیان مبارک باد.



تاريخ : ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

مردی 85ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند.
ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟
پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ..
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت.
صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسید و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام
پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...!!!!


تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست                    احباب حاضرند به اعداء چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست      چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

 

 

دست و دلم امروز به قلم زدن نمی رفت ! نمی دانم چرا !؟ نمیدانم برای این شتاب به سوی قهقرا چه اصراری است ! نمیدانم برای این عزم جزم برای به تباهی کشیدن فکر و اندیشه کجا می توان حد یقف قائل شد ! هیچ نمیدانیم که این ره که میرویم نه به ترکستان که به قبرستان است !

 

چند روز پیش آقای دکتر مجتهد شبستری در سخنرانی که به مناسبت رحلت پیامبر اسلام برگزار شده بود در یک بحث کاملا کلامی نکاتی را در باب عصمت پیامبر اسلام عنوان کرده بود ولی متاسفانه صدای گوشخراش اشعری مسلکان و ظاهری مشربان دوباره برخاست که

 

گفت موسی های خیره سر شدی                             خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار                    پنبه ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد                               کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

گر نبندی زین سخن تو حلق را                                     آتشی آید بسوزد خلق را

 

چه قصه غم انگیزی است این داستان کلام اسلامی ! نمیدانم چه بر سر آن کلام سیال اسلامی آمده که امروز حتی نظریات خود مسلمانان را در طول این هزار و چهارصد سال برنمی تابند و کفرآمیز می خوانند ! نمیدانم چرا وقتی ابن کلاب متکلم معروف قرن سوم هجری گفت قرآن کلام محمد (ص) است بانگ تکفیر هیچکس برنخاست ! وقتی شیخ صدوق از تحریف قرآن سخن گفت هیچکس بانگ مرگ سر نداد ! هیچکس خوارج با آن بنیادگرایی را به خاطر اینکه اصالت سوره یوسف را قبول نداشتند لعن نکرد ! نمیدانم مگر به قهقرا رفتن دیگر به چه معناست !!!

 

من موافق یا مخالف هیچکدام از این نظرات ذکر شده در فوق نیستم اما اشک بر این جسد نیم مرده کلام اسلامی میریزم که آنچنان صلب و بی حرکت شده که حتی هاضمه اش توان گواریدن قوت ( غذا ) خود را نیز ندارد ! به کجا چنین شتابان ....!

 

تا توانی پا منه اندر فراق                            ابغض الاشیاء عندی الطلاق

هر کسی را سیرتی بنهاده ایم                     هر کسی را اصطلاحی داده ایم

من نکردم امر تا سودی کنم                           بلکه تا بر بنگان جودی کنم

ناظر قلبیم اگر خاشع بود                              گرچه گفت لفظ ناخاضع رود

گر خطا گوید ورا خاطی مگو                    ور بود پر خون شهیدان را مشو

در درون کعبه رسم قبله نیست                  چه غم ار غواص را پاچیله نیست

 

چه بد رسمی بنا می نهند آنان که از اندیشه ورزیدن می هراسند و تعقل را در مقام رهزنی ایمان می گمارند . چه زشت قبایی بر قامت ایمان میدوزند آنان که علم و اندیشه به معیار " حقانیت خود " میسنجند و چه مروت شکنی میکنند آنان که عقل وحشی افسار گسیخته را لگام بسته و رام میخواهند !

 

باری ؛ قصد داشتم مبانی نظری پلورالیسم را آغاز کنم اما آنقدر غمگین و فسرده ام که امروز سکوت را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهم ! تاریکی و خفقان دوران ما قبل ارتدوکسی دارد خفه ام میکند ! تنگ نظری غروب را به چشمان خود نظاره گرم ! حسادت شب سرد زمستانی است و سیاهی نخوت شب تار ! دیگر هوایی برای نفس کشیدن نیست ، تا چه پیش آید و چه شود !

 

 جفاکارانند آنان که حرمت قلم را نگاه نمیدارند !

 

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس            کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

 

 

" لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومنا "



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست،  و همسرش میو چوال در بزرگ راهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسوول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.

او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید : " گفتگوی خیلی خوبی بود."

پس از خروج از جایگاه، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد. او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :

" هی خانم، شانس آوردی که من پیدا شدم. اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
زنش پاسخ داد:

" عزیزم، اگر من با او ازدواج می کردم، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."



تاريخ : ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

دختری کنجکاو پرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا،آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت: عشق یعنی رنج، پینه و زخم و تاول کف دست.

پدرش گفت: بچه ساکت باش، بی ادب! این به تو نیامده است.

رهروی گفت: کوچه ای بن بست.

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ.

معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ.

دلبری گفت: شوخی لوسی است.

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند.

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه.

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه.

شیخ گفتا: گناه بی بخشش.

واعظی گفت: واژه بی معناست.

زاهدی گفت: طوق شیطان است.

محتسب گفت: منکر عظماست.

قاضی شهر عشق را فرمود، حد هشتاد تازیانه به پشت.

جاهلی گفت: عشق را عشق است.

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت.

رهگذر گفت: طبل تو خالی است، یعنی آهنگ آن ز دور خوش است.

دیگری گفت: از آن بپرهیزید.

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت:


من فقط یک سوال پرسیدم!



تاريخ : ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

 

بیش از این

آزارم مده

    وبه روزگار ناسزا مگو.....

 روزگار منم...

        

                                                بر گرفته از کتاب یک هزار از گوهرعلم

 



تاريخ : ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

چه خیال کرده ای؟!

من

مهربان تر

از آنم که توراببخشم ،

بعد

رسوایت کنم.

                                                                                                   ( برگرفته از کتاب یک هزار از گوهر علم)



تاريخ : ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

 

 


 

ای‌ خداوند! به‌ علمای‌ ما مسوولیت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌
و به‌ روشنفکران‌ ما ایمان‌ و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌
و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب‌ و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پیروان‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت‌
و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده‌
و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ دینداران‌ ما دین‌
و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به‌ نومیدان‌ ما امید و به‌ ضعیفان‌ ما نیرو
و به‌ محافظه‌کاران‌ ما گستاخی‌ و به‌ نشستگان‌ ما قیام‌
و به‌ راکدان‌ ما تکان‌ و به‌ مردگان‌ ما حیات‌ و به‌ کوران‌ ما نگاه‌
و به‌ خاموشان‌ ما فریاد و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌
و به‌ شیعیان‌ ما علی‌ و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر و به‌ مردم‌ ما خودآگاهی‌
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداکاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخش

 



تاريخ : ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.