تاريخ : ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٥:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

 

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ



تاريخ : ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

تقدیم به خواهر عزیزم فاطمه که در کمال ناباوری در صبح سرد 25آذر92 در سن 33ساللگی دیده از جهان فروبست .

وقتی که مردن مایه آرامش من بود
تنها کسی که عاشق من بود، یک زن بود
یک زن که مرگ و زندگی را خوب می فهمید
یک زن که مثل من همیشه فکر رفتن بود
تنها کسی که مثل من با بغض می خندید
در چشم های ساکتش تصویر شیون بود
روزی هزاران بار می مرد و کفن می شد
خود را به مردن می زد و فکر پریدن بود
خود را به مردن می زد، اما مرد بازرگان
در راه ابریشم پیِ طوطی خریدن بود
خود را به مردن می زدو از فکر مردن مُرد
از فکر این که نسخه اصلِ نبودن بود
یک زن که مثل من… منی که مثل زن بودم
مثل منی که استخوان هایش از آهن بود
هی میله میله، میله میله می بُرد خود را
این آخرین تصویر از کابوسِ ماندن بود…
مثل زنی که عاشق من بود می میرم
آن زن که زندانی ترین پیراهن من بود



تاريخ : ۱٥ دی ۱۳٩٢ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

عادت کرده ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد

و یک روز آنقدر صبح می شود

که برای بیدار شدن

دیر است.



تاريخ : ۱۸ مهر ۱۳٩٢ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
خدایا
حق بده
فکر کامل شدن را
از سرم بیرون کنم
تاریخ می گوید
هر که کامل شده است را
از سر راه برداشته ایی!


تاريخ : ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

می فروشی در لباس پارسا برگشته است
آه از این نفرین که با دست دعا برگشته است
پینه‌های دست و پا سر زد به پیشانی عجب!
کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است
داد از این طرز مسلمانی که هرکس در نظر
قبله را می‌جوید اما از خدا برگشته است
خیمه خورشید را «دین‌دارها» آتش زدند
آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است
ای دل غمگین به استقبال زیبایی بیا
کاروانی را که روی نیزه‌ها برگشته است
چندبار آخر به استقبال یک تن می‌روند
سر جدا بازور جدا پیکر جدا برگشته است
جاءَ نورٌ اشبهُ النّاسُ بِخَیر الاولیاء
گوییا پیغمبر از غار حرا برگشته است
هرکه آن خورشید را در خون شناور دید گفت
حکم قتل نور از شام بلا برگشته است
از بد و نیک جهان جای شکایت هست و نیست
خوب یا بد هرچه هست از ما به ما برگشته است



تاريخ : ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا 

 باراِلها، دل‌های ما را به باطل میل مده

 این صدا را بارها شنیده ایم من ماه مبارک رمضانی را به یاد ندارم که در آن ربنا را شنیده باشم و منقلب نشده باشم. این نوا به شدت حال مرا خوب می‌کند. انگار این نغمه‌ها از آسمان خوانده می‌شوند.  .برای ما ربنا یعنی بوی نان داغ ، بوی حلیم وآش رشته ، بوی زولبیا وبامیه ،ربنا یعنی چراغانی دم افطار،یعنی بفرما  افطار ،صدایی که سالهاست  حتی غیر مذهبی هارا هم تکان می دهد .صدایی به قدمت تاریخ انقلاب ،بی‌تردید «ربنا »و«مناجات افشاری» شجریان را می توان جزیی جدایی ناپذیر از ماه مبارک رمضان دانست . این نغمات فارغ از آن که خواننده آن کیست و صاحب چه مواضع سیاسی‌ای، امروز  به حسی مشترک برای هر ایرانی از ماه رمضان در آمده است  . تکریم از «ربنا» و «مناجات افشاری» تکریم از حس  آسمانی این ماه است و نه خواننده آن شجریان و مواضع سیاسی او قابل تامل است که در جای خود باید مورد بررسی قرار گیرد و استاد آواز ایران باید پاسخ گوی مواضع و آرایی باشد که در رسانه ها  ابراز داشته است اما اگر بخواهیم عدم پخش ربنا و مناجات شجریان را با مواضع سیاسی او گره بزنیم بی تردید در حق  مردم و احساس دینی آنها خوب عمل نکرده ایم. در نظر داشته باشیم که امروز این دو نغمه بسیار فراتر از  خود شجریان و شخصیت و مواضع او است بی شک نغماتی چون ربنا امروز برای همه مردم ایران ،نغماتی آشنا و احساس برانگیز است و تبدیل به نماد رمضان الکریم شده است در حالی که ممکن است بسیاری خواننده آن را نشناسند که کیست و چه مواضع سیاسی دارد .امروز «ربنا» و «مناجات افشاری » نه متعلق به صاحب اثر است و نه متعلق به صدا و سیما .این دو نغمه در کنار اذان موذن‌زاده و بسیار دیگر از  مناجات ها نماد ماه مبارک رمضان هستند  جریان حذف صدای مناجات‌های شجریان از سال گذشته و پس از انتخابات آغاز شد. زمانی‌ که محمدرضا شجریان به خاطر رعایت نکردن حقوق مؤلف از پخش بی‌اجازه آثارش از صداوسیما شکایت کرد. این ماجرا تا ماه مبارک رمضان سال گذشته ادامه داشت. در آن زمان شجریان «ربنا» و «مناجات افشاری» خود را به ملت ایران تقدیم و تأکید کرد حساب این دو اثر از بقیه آثارش جداست. اما بعد از این شکایت رسمی این هنرمند از صداوسیما، عده‌ای از مدیران رادیو و تلویزیون اعلام کردند دیگر حتی ربنای استاد را هم پخش نمی‌کنیم. مسولین بدانند که حتی اگر  صدای  ربنا استاد را چه به در خواست خود استاد وچه خود سر پخش نکنند چیزی از محتوای معنوی آن کاسته نمی شود واین صداهای ماندگار که صدای ربنا نیز جز آنهاست مانند قالیچه سلیمان است وهر چه بیشتر پابخورد بیشتر قدمت پیدا می کند



تاريخ : ٩ تیر ۱۳٩٢ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()

از توشنید ن برایم تازگی دارد با اینکه همیشه در قلبمی ولی از خاطره کوتاهم  دور شده ای دور تر از آنکه فکرش را بکنی  عجب جادوگری شده جهان از غیب ظاهر می کند ، تورا از دور دست ها از غیب  از کلاه جادویی تو از چوب جادوگر آمده ای ولی عجیب است که من خوشحا ل نیستم شاید از بس در ذهنم هستی وقد م می زنی ، رفت وآمد ت  در قلبم همیشگی است  .

هرچند که تو همانند باران تکرار می شوی ولی تکراری نخواهی شد ...



تاريخ : ٥ خرداد ۱۳٩٢ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمودجانقربانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.