blogersicon
نهانخانه

نهانخانه



بی تفاوت

چه مکانی است این شهر   که همه مردم آن ، بی تفاوت  به هم اند

گوئی عادت شده اینجا این رسم

دختری گوشه شهر می فروشد همه آرزوهایش را دریک گل

پسری آن سوتر زیر باران نگاه مردم ،  می کشد وزن همه آنچه ندارد هارا

ودر این وانفسا نیم نگاهی به کتاب درسی خود دارند و نیم گاهی به مسیر گذر آدم ها

واماآدم ها ........

باز شب از راه رسید ودوباره فردا ......

٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات ماندگار

چند روز  پیش داشتم آهنگ هام رو مرور می کردم ، مابین آهنگ ها ، آهنگی حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود ومن رو برد به خاطرات دور آهنگ سریال از سرزمین های شمالی سریالی  کره ای با محوریت دو  کودک  که خواهر وبرادربودند، با فضایی کاملا سنتی وروستایی که بیشتر ماجراهاش در زمستان های برفی  اتفاق می افتاد ،من هر وقت این آهنگ رو گوش می دم احساس خوبی دارم وبه یاد گذشته های دور می افتم وخاطرات روزهای زیبای برفی زمستان و لحظه های در کنارخانواده وآغوش گرم  پدر بودن رو برام زنده می کنه، وآن روز ها مثل فریم های به هم پیوسته از ذهنم خطور می کنه خوب که دقت می کنم می بینم این صداهای ماندگار نماهنگ تمام خاطرات گذشته من وماست، ووقتی که این آهنگ ها رو گوش می دیم ، ناخوداگاه به یاد تمام خاطرات تلخ وشیرین گذشته که در کنار عزیز یاعزیزانی سپری کردیم می افتیم ، که شاید الان در کنار ما نباشند ولی با شنیدن این  آهنگ ها یادوخاطرشون  برامون زنده  میشه ، امیدوارم  شما هم مثل من با گوش دادن این آهنگ ها به یاد خاطرات خوش زندگی وسالهای دور بیافتید به یاد لحظات شیرین در کنار هم بودن که دیگه برنمی گرده وهربار حست نسبت به این نماهنگ ها بیشتر می شه درست مثل قالیچه سلیمان که معروفه که هر چه بیشتر پابخوره ارزشش بیشتتر می شه وبه یاد داشته باشیم که لحظه های  رفته برنمی گرده چه برسه به عمر که پدر لحظه هاست ..

٢٧ دی ۱۳٩٠  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

وسوسه

دیگه کمتر حواسم به  کارهام واطرافم بود از وقتی که وارد زندگیم شد بیشتر وقتم رو با اون بودم طوری که وقتی در کنارم نبود فکر می کردم چیزی رو گم کردم حالا چندروزی هست که دیگه در کنارم نیست ، دیگه کمتر بهش فکر می کنم دستشم روسمت پنجره اتوبوس بردم ونگاهی به  بیرون  انداختم باخودم می گم اگه الان در اون همرام بود دیگه فرصتی برای نگاه به طبیعت زیبایی  که سالها از کنارش بی تفاوت می گذشتم رو نداشتم احساس راحتی راحتی وسبکی می کردم حس اینکه کسی نونه کجایی یا کجا می ری خیلی برام جالب بود توفکر این بودم که دنیا بدون اون وهرچیزی که باعث کمتر با خودت تنها باشی  چقدر زیبا تره  که صدای زنگ موبایل مردی که کنارم نشسته بود رشته افکارم رو پاره کرد باصدای زنگ دوباره  یادش زنده شد ناخوداگاه وبدون اینکه خودم بخوام  دستم رو داخل کیف کردم آوردمش بیرون چند دقیقه ای تودستم نگه داشتم بعد روشنش کردم به محض روشن شدن چندین پیغام وکلی اس ام اس قطار شدن آخه چند روز ی می شد که از  دست رس خارجش کرده بودم

۱٦ آذر ۱۳٩٠  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

مرهم

آفتاب روزگرم شهریورامانش رابریدبود ، داخل راهروشد روی صندلی نشست وبا پوشه ای که در دست داشت کمی خودش را باد زد، نگاهش راچرخاند،زن میانسالی چندصندلی آن طرف ترنشسته وبه دخترجوانی که روبه رویش ایستاده بود نگاه می کرد ،گویی می خواهد چیزی به اوبگوید اما دختر در فکر بود ومتوجه نگاه های زن نبود ، زن  بااشاره  دست از دخترمی خواهد که روی صندلی بنشیند واین گونه سرحرف باز می شود ، سرش را برمی گرداند ، سر جایش تکانی  می خورد و سرش را به عقب تکیه می دهد چشمانش رامی بنددچنددقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های زنی نظرش راجلب می کند زن جلوتر می آید و بافریاد می گوید فقط طلاق می‌خواهم وبااین  شوهرخائن؛ به مردی است که در انتهای راهرو ایستاده اشاره می کند هیچ حرفی ندارم زن جوان در حالی که گریه می‌کند سرش را روی شانه‌های مادرش گذاشت و با صدایی لرزان گفت: مادر جان! از روز اول گفتم یاسر، خانواده درست و حسابی نداره و هم شان ما نیست اما تو و پدرم مرا گرفتار زندگی با این آدم یک لاقبای کردید و با آن همه خواستگار پولدار زن این آدم بیچاره شدم ،زن سر دخترش را که اورا سمانه خطاب می کند درآغوش می گیرد ودر حالی که دلداری می‌دهد او را به گوشه‌ای می برد تا کمی آرام بگیرد. در این میان مردی که در انتهای راهرو نظاره گرصحنه بود ،نزدیک ومعلوم می شود همان یاسر شوهر سمانه است که به اتهام رابطه نامشروع دستگیر شده مرد که همراه سربازو دسبند به دست است کنار دیوار می ایستد روبه من وچند نفری که روی نیمکت داخل راهرو نشسته اند می کند ومی گوید شنیدید همسرم چه می گفت: وبدون آنکه جوابی بشنود می گوید با همین حرف‌هایش مرا نسبت به زندگیمان سرد کرد و آن قدر تحقیر و توهین از این زن دیدم که همه چیز را زیر پا گذاشتم و با تصمیمی اشتباه، فریب دوست قدیمی‌اش را خوردم. باور کنید نمی‌خواستم تن به این رابطه کثیف بدهم ولی وقتی تعریف و تمجیدهای دوست همسرم در مورد تیپ و قیافه و وقار و شخصیتم را باحرف‌های تحقیرآمیز سمانه مقایسه می‌کردم حرصم در می‌آمد و مصمم شدم انتقام احمقانه‌ای از او بگیرم ، پدرم کارمند ساده‌ای بود که پس از ۳۰ سال خدمت صادقانه بازنشسته شد و هنوز هم با ۶۸ سال سن کار می‌کند تا یک لقمه نان حلال سر سفره‌اش بگذارد. و با هر رنج و بدبختی که بود هزینه‌های دانشگاه مرا جور کرد و موفق شدم تا مقطع فوق لیسانس تحصیل کنم. باپیگیری های فراوان و نذر و نیازهای مادرم شغل آبرومندانه‌ای نیز برایم پیدا شد حدود ۲ سال قبل از طریق یکی از همکارانم با دختر خواهرش که خانواده ثروتمندی دارد آشنا شدم. من با وجود مخالفت پدر و مادرم به خواستگاری سمانه رفتم و خانواده او که به گفته خودشان دنبال فرد تحصیلکرده و سالمی می‌گشتند با این ازدواج موافقت کردند اما همسرم خودش را یک سر و گردن بالا‌تر می‌دید و دختر بسیار لوس و ننری بود. او از‌‌ همان روز اول من و خانواده‌ام را مسخره می‌کرد و ما در مورد رفت و آمد‌ها، دوستانش و نوع پوشش او با هم اختلافاتی پیدا کردیم  .                                                                                                                    

سرش راپائین انداخت وگفت:  متاسفانه سمانه مرا درک نمی‌کرد و با مقایسه‌های بی‌جا و برخوردهای سرد و بی‌مهراش کم کم از زندگی‌ام دور شد و فریب نگاه شیطانی یکی از دوستانش را خوردم که هر روز با وضعیتی زننده میهمان ناخوانده خانه ما بود شدم . نمی‌خواستم این طوری بشود ولی با این تصور غلط که همسرم باید مرا ببیند و خودی نشان بدهم شرمسار و سرافکنده شدم. اشتباه من این بود که در انتخاب همسر فقط به معیار پول و ثروت خانواده سمانه توجه داشتم حرف هایش که تمام شد سرش را بالا آورد باگوشه دست اشکهایش را پاک کرد سرباز نگاهی به ساعت بالای سرش انداخت وبه علامت اینکه وقت رفتن باشد دست یاسرراکشید وهردو به سمت شعبه حرکت کردند مبهوت ماجرای یاسربودم واز طرفی دلم گرفته بود وباخودمی گفتم من هم باید باکسی دردودل کنم وماجرایم را برایش بگویم تاکمی آرام شوم در این افکار بودم که صدایی در گوشم طنین انداخت ورشته افکارم را پاره کرد ، صدای آشنایی بود اولین بار نبود که این صدا را می شنیدم ، احساس کردم بیشتر هر زمان دیگری وابسته اش هستم بی اختیار به سمت حیاط ومحل صدا حرکت کردم هیچ وقت تا آن زمان صدای اذان تا این اندازه آرامم نکرده بود                                                                                     

۱ مهر ۱۳٩٠  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

افطار بدون ربنای استاد

  رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا 

 باراِلها، دل‌های ما را به باطل میل مده

 این صدا را بارها شنیده ایم من ماه مبارک رمضانی را به یاد ندارم که در آن ربنا را شنیده باشم و منقلب نشده باشم. این نوا به شدت حال مرا خوب می‌کند. انگار این نغمه‌ها از آسمان خوانده می‌شوند.  .برای ما ربنا یعنی بوی نان داغ ، بوی حلیم وآش رشته ، بوی زولبیا وبامیه ،ربنا یعنی چراغانی دم افطار،یعنی بفرما  افطار ،صدایی که سالهاست  حتی غیر مذهبی هارا هم تکان می دهد .صدایی به قدمت تاریخ انقلاب ،بی‌تردید «ربنا »و«مناجات افشاری» شجریان را می توان جزیی جدایی ناپذیر از ماه مبارک رمضان دانست . این نغمات فارغ از آن که خواننده آن کیست و صاحب چه مواضع سیاسی‌ای، امروز  به حسی مشترک برای هر ایرانی از ماه رمضان در آمده است  . تکریم از «ربنا» و «مناجات افشاری» تکریم از حس  آسمانی این ماه است و نه خواننده آن شجریان و مواضع سیاسی او قابل تامل است که در جای خود باید مورد بررسی قرار گیرد و استاد آواز ایران باید پاسخ گوی مواضع و آرایی باشد که در رسانه ها در سال  گذشته ابراز داشته است اما اگر بخواهیم عدم پخش ربنا و مناجات شجریان را با مواضع سیاسی او گره بزنیم بی تردید در حق  مردم و احساس دینی آنها خوب عمل نکرده ایم. در نظر داشته باشیم که امروز این دو نغمه بسیار فراتر از  خود شجریان و شخصیت و مواضع او است بی شک نغماتی چون ربنا امروز برای همه مردم ایران ،نغماتی آشنا و احساس برانگیز است و تبدیل به نماد رمضان الکریم شده است در حالی که ممکن است بسیاری خواننده آن را نشناسند که کیست و چه مواضع سیاسی دارد .امروز «ربنا» و «مناجات افشاری » نه متعلق به صاحب اثر است و نه متعلق به صدا و سیما .این دو نغمه در کنار اذان موذن‌زاده و بسیار دیگر از  مناجات ها نماد ماه مبارک رمضان هستند  جریان حذف صدای مناجات‌های شجریان از سال گذشته و پس از انتخابات آغاز شد. زمانی‌ که محمدرضا شجریان به خاطر رعایت نکردن حقوق مؤلف از پخش بی‌اجازه آثارش از صداوسیما شکایت کرد. این ماجرا تا ماه مبارک رمضان سال گذشته ادامه داشت. در آن زمان شجریان «ربنا» و «مناجات افشاری» خود را به ملت ایران تقدیم و تأکید کرد حساب این دو اثر از بقیه آثارش جداست. اما بعد از این شکایت رسمی این هنرمند از صداوسیما، عده‌ای از مدیران رادیو و تلویزیون اعلام کردند دیگر حتی ربنای استاد را هم پخش نمی‌کنیم. مسولین بدانند که حتی اگر  صدای  ربنا استاد را چه به در خواست خود استاد وچه خود سر پخش نکنند چیزی از محتوای معنوی آن کاسته نمی شود واین صداهای ماندگار که صدای ربنا نیز جز آنهاست مانند قالیچه سلیمان است وهر چه بیشتر پابخورد بیشتر قدمت پیدا می کند .

۱٠ امرداد ۱۳٩٠  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

راز دل

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید ،اگر باید عشق
 
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد ،شاید عشق
 
شمع افروخت و پروانه در آتش گل کرد
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله ی عشق من ابریشم تنهایی شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق

٢٠ خرداد ۱۳٩٠  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

بهار بهار چه اسم آشنایی

بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی
صدات میاد ... اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

٢ فروردین ۱۳٩٠  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

مثل عمر شمع

شب سردی بوداگه سردی اون شب هم از یادم بره اتفاقی که افتاد یادم نمی ره. انگار همین دیروز بود، من ، برادرم و خواهرم هر سه بعدازظهری بودیم و تنها سرگرمی مون تلویزیون ترازیستوری سیاه وسفید بود که باید صبح ها یکی زودتر بلند می شد و اون رو روشن می کرد تا برای برنامه کودک گرم شه. محل کار پدر نزدیک منزل بود کارگاه کوچکی که بیشتر وقت ما در آنجا می گذشت من و برادرم برای کمک به پدر به محل کارش می رفتیم تقریبأ بیشتر دوران کودکی مون در کارگاه و در کنار پدر سپری می شد ما ذهنیت درستی از کار پدر نداشتیم تنها چیزی که یادمان می آمد  زیرزمینی بودبا  بوی نفت و حرارت بالا و دستگاه هائی که همیشه لغزنده بود،  بعدها فهمیدم که آن بوی بد پارافین داغ شده بوده که برای شمع سازی استفاده می شه در کارگاه  همیشه چند نفری بودند که نخ های آغشته را در دستگاههای قالب بندی شده قرار می دادند و ما هم چند باری این کار را انجام دادیم ، بماند که بعضی نخ ها را یا آغشته نمی کردیم  ویا نصفه نیمه قرار می دادیم که بعد از ریختن پارافین،  و سرد شدن دیگر کار از کار می گذشت،  ماجرای اون شب سرد برمی گردد به سالها پیش زمانی که ما کودک بودیم ،: من وبرادرم هم بعدازظهری بودیم و همکلاسی و هر دو به کلاس سوم رفته بودیم ما کتاب و دفترمان را داخل کیسه می گذاشتیم و سال قبل  هم همین کیسه ها رو به عنوان کیف ، به مدرسه بردیم ، پدر به ما قول داده بود که برایمان کیف بگیرد اون روز بچه های مدرسه من و برادرم رو مسخره کرده بودند و خیلی به من برخورده بود. پدرم واقعأ خانواده دوست بود وتمام تلاشش رو می کرد که ما حسرت چیزی رو نداشته باشیم اون شب نمی دونم چم شده بود تا پدر از راه رسید هنوز لباس هاش رو درنیاورده بود که من جلوش سبز شدم و با ناراحتی اتفاق های اون روز رو با آب وتاب براش تعریف کردم و گفتم که بچه ها من رو بخاطر کیف نداشتن مسخره کردن پدر چیزی نگفت فقط دستی روی سرم کشید و درب ورودی رو که نیمه باز مونده بود  بازکرد و رفت بیرون ، مادرم که خیلی آشفته بود نگاهی به من کرد  و گفت: لال می شدی اگر بعدأ می گفتی؟ ولی دیگه دیر شده بود. پدر بدون اینکه چیزی بگه  رفته بود  بی صبر بودم وهر چند وقت یکبار به ساعت دیواری نگاه می کردم  اون شب اولین شبی بود که تا دیر وقت بیدار بودم ، چند باری بدون اینکه مادرم که از من بی تاب تر بود  بفهمه  جلوی در رفتم و به انتهای کوچه نگاه کردم ولی خبری نبود پشیمان بودم که چرا این حرف رو زدم بخودم گفتم: کاش لال می شدم و چیزی نمی گفتم خیلی دلشوره داشتم نگاه سنگین مادر هم عذاب آور بود، تا ساعت 11 شب بیدار بودم خیلی خسته بودم  نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم یک کیف قشنگ بالای سرمن وبرادرم  بود و کتاب هایمان داخلش بود، با خوشحالی از جام بلند شدم آنقدر ذوق و شوق داشتم که اتفاقات دیشبش یادم رفت. در راه مدرسه یک مغازه امانت فروشی بود از کنار مغازه که رد شدم چشمم به کتی افتاد کمی مکث کردم خوب که دقت کردم دیدم خیلی شبیه کت پدر است ولی چون دیرم شده بود توجه نکردم و به راهم ادامه دادم، موقع برگشتن دوباره جلوی همان مغازه ایستادم دقیق تر که نگاه کردم فهمیدم آره ،  اون کت پدر بود اما برای چی توی آن مغازه بود؟ بعدها از زبان مادرم  فهمیدم که پدر همان شب کتش رو فروخته تا برای ما کیف بخره،برادرم نه ولی من هم ماجرا رو می دونستم و  به روی پدر نمی آوردم از اون ماجرا به بعد سعی کردم دیگه پدر رو ناراحت نکنم و به جای غرغر کردن بهونه  فقط نگاهش می کردم. چند ماهی از ماجرا گذشت ، آخرکاری پدر بیمارشده بود ودکتر ها گفته بودند که  بخاطر محیط کاری نامناسب  کبدش فاسد شده وباید از اون محیط دوری کنه وبستری شه از اون به بعد  کم کم گرمی خانواده رو به سردی رفت  پدر  برای مدتی در منزل  بودو  به اصرار دکتر ها وپافشاری مادرم در بیمارستان  فیروزابادی منتقل و  بستری  شد ما تقریبا هفته ای دوسه مرتبه پدر را ملاقات می کردیم درست بعداز تعطیلی مدرسه ،  من در عالم بچگی احساس می کردم پدراز چیزی رنج می برداما در آن سن وسال معنی حرکات وحرفهایش رو نمی فهمیدیم ،  یک روز که من  و برادرم مثل همیشه در کلاس بودیم  به اصرار معلم و مدیر مدرسه که گفته می شد که جلسه دارند  زودتر به خانه فرستاده شدیم، خیلی غیر غادی بود در راه مدرسه باخودم می گفتم اگه جلسه ای هست  چرا من وبرادرم فقط باید برویم ، به خانه رسیدیم خانه مثل همیشه نبود همه آمده بودند (خاله، دایی، عمه، همسایه ها و ...)  هرکسی که  ما رو میدید  بدون اینکه چیزی بگه  دستی روی سرمون می کشید در این فکر بودم که علت مهربانی وشلوغی خانه که تا کنون این گونه ندیده بودم چیست ، که ناگهان صدای شیون مادر خانه را پر کرد  وبعد شیون ها ی دیگران وصدای قرآن ، دیگه خیلی دیر شده بود پدر از میان ما  رفته بود   از اون روز به بعد همیشه خودم سرزنش می کردم و شرمنده پدر بودم، حالا  خودم بزرگ شدم  و به گذشته ها و به کودکی ام  فکر می کنم ،باخودم می گویم  کاش می شد برای یک لحظه هم که شده به آن دوران کودکی برگردم و دوباره به قامت بلند پدر بنگرم و به جای سوال و گلایه فقط نگاهش کنم!  ای کاش از لحظه هایی که در کنار پدر بودن  بیشتر استفاده می کردم و می فهمیدم که گرمی آن روزها بخاطر حضور پدر در کنارمان بود ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی با یک لبخند گرمش همه چیز را به فراموشی می سپردم ، احساس می کنم سرم گیج می روه انگار که توی ماشین نشسته باشم و ماشین توی جاده تند رفته باشه و درخت های توی جاده به عقب فرار کرده باشند و من نفهمیده باشم چطور یکهو  آن همه درخت از جلوی چشمم رفته و پشت سرمانده  به عقب نگاهه میکنم اما حیف که روزهای رفته برنمی گرده چه برسه به عمر که پدر لحظه هاست.

۱٥ آذر ۱۳۸٩  توسط محمودجانقربانی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



درنهانخانه دل محرم اسرار تویی رازدل باکه بگویم که اسرار تویی
mahmodjanghorbani@gmail.com

 

داستان کوتاه(۳)
فریدون مشیری(۱)
به خدا اعتماد کن(۱)
نهانخانه اسرار(۱)
گابریال گارسیا مارکز(۱)
انتظار(۱)
انتخابات(۱)
شریعتی(۱)
علمی(۱)
ویلیام شکسپیر(۱)
شاعرانه(۱)
دلنوشته(۱)
عیدانه(۱)
استاد شریعتی(۱)
مارمولک(۱)
روز پرستار(۱)
اصطلاحات(۱)
دکتر شریعتی(۱)

 

بی تفاوت
خاطرات ماندگار
وسوسه
مرهم
افطار بدون ربنای استاد
راز دل
بهار بهار چه اسم آشنایی
مثل عمر شمع
لحظه های غفلت
همدم تنهایی ها

 

اردیبهشت ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
فروردین ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧

 

محمودجانقربانی

 

پارک ممنوع وا...(رضا احسات پور)
صندوق قرض الحسنه سجاد(ع)
اگه علافی خوش اومدی
اموزش وبلاگ نویسی
دريچه اي به دنياي وب
هیت امام سجاد(ع)
خاطرات تلخ وطنزمن
هنرمندان قدیم ایران
شاید فردای مرتضی
بانک صوت وفیلم
صندوق قصه ها
آفتاب نیمه شب
هوای گریه دارم
منو برق گرفته (
دلتنگ ترین شیدا
پند های حکیمانه
نقاشیهای راشد
شهر خورشید
ستاره آسمان
هزار و یک شب
ازحاشیه تامتن
دیوونه ی عاقل
سایت خاتمی
گریه و خنده
دل نوشته ها
داستان کوتاه
شهید آوینی
آذین گرافیک
داستان کوتاه
مذهب رندان
سکوت آشنا
كاوه يغمايي
آه کاغذی...
آسمان آبی
داستانك
کلیپ کده
مرجانه
هنرفردا
هفت
جانیوز
چهلمین غروب پاییزی
راه بي برگشت

 

RSS 2.0